محمد رضا واليزاده معجزى

263

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

دوستى در همدان خود را به مظفر الملك معرفى كرد و انتظار داشت مشار اليه او را از هر گزندى محفوظ داشته و به وسيله نوكرهاى محرم خود ، به عتبات عاليات هدايتش سازد و لكن معلوم نيست چرا مظفر الملك پا روى عاطفه و سوابق محبت سيد گذاشته و او را به عمال محمد على شاه تسليم كرد در حالتى كه وى - چنانچه سابقا هم ذكر شد - مديون سيد جمال بود . زيرا يك‌بار كه مظفر الملك گرفتار خشم ظل السلطان شده بود ، سيد جمال الدين كه آن موقع با ظل السلطان دوستى محكم و روابط صميمانه « 1 » داشت ، او را از آسيب غضب شاهزاده نجات داده و قاعدتا در اين گيرودار كشت و كشتار كه محمد على شاه به نزديكترين اقوام خود هم ترحم نمىكرد ، مظفر الملك مىبايست دوست سابق و مهمان نمك‌خورده خود را از هر خطر و آسيبى حفظ كند نه اين‌كه او را به دژخيمان استبداد تسليم سازد . آنچه را ازين قضيه مىتوان استنباط كرد اين است كه مظفر الملك باطنا ميل نداشته اسباب قتل سيد را فراهم سازد و شايد مىخواسته ذهن شاه را نسبت به او تغيير دهد و مساعد سازد و همان‌طور كه پسرش غلامرضا خان گفته آن تلگراف هم كه در آن استدعاى عفو و اغماض براى سيد شده بود ، سوءظن محمد على شاه را كه در آن هنگامه به جزئى ايرادى از اشخاص بدگمان مىشده ، برانگيخته و به او امر شده بود كه سيد را به حسام الملك همدانى كه مورد اعتماد شاه بود ، تحويل دهد . موضوع ديگر كه سوءظن محمد على شاه را به مظفر الملك تشديد مىكرد ، انتساب او به دستگاه ظل السلطان بود . زيرا چنان‌كه قبلا ملاباشى پدر مظفر الملك معلم ناصر الدين شاه بود ، علاوه‌براين برادر مظفر الملك سمت لله‌باشى فرزندان ظل السلطان را داشت و نيز خواهر مظفر الملك كه از زنان فاضله و آداب‌دان عصر بود ، به موجب توصيه ناصر الدين شاه به همسرى ظل السلطان درآمده و با اين نسبت‌هايى كه او با ظل السلطان داشت ، محمد على شاه همواره سوءظن شديدى را در مورد او احساس مىكرد . مظفر الملك كه به اصطلاح مىخواست با يك تير دو نشان را بزند ، يعنى هم شاه را راضى نگاهدارد و هم سيد را از خطر مرگ برهاند ، با تقديم اين گزارش نه تنها سودى از اقدام خود نبرد بلكه هم موجب هلاكت دوست سابق خود سيد جمال الدين گرديد و هم يك تداعى راجع به

--> ( 1 ) . ظل السلطان نخست نهايت دوستى و علاقه را نسبت به سيد جمال الدين واعظ اصفهانى داشت و همواره او را مورد محبت قرار مىداد و در انظار احترام مىكرد . لكن بعد از انتشار كتاب ( روياى صادقه ) كه در آن كتاب به ظل السلطان و روحانيون ( بويژه آقا نجفى ) حملاتى شده بود ، چون نسبت تأليف آن كتاب را به سيد جمال الدين دادند لذا هم ظل السلطان با او خصومت آغازيد و هم روحانيون باب مخالفت و معارضت را با وى گشودند و چون سيد از هر طرف در آستانه خطر قرار گرفت اجبارا خاك اصفهان را ترك نمود .